.:: Your Adversing Here ::.

مفهوم و شکل های دل

دل...

یک کلمه یا یک حس درونی از اعماق روح آدمهایی که  تمام کارهای خوب و بدشون رو  میندازن گردن دل. وقتی ناراحتن دلشون میگیره .

 وقتی خوشحالن دلشون باز میشه.

وقتی غصه دارن دلشون میترکه .

وقتی اصرار به انجام کاری دارن دلشون میخواد اون کارو انجام بدن .

وقتی منتظر یک خبر یا یک نتیجه هستن دلشون شور میزنه و آروم وقرار نداره .

وقتی  نگران کسی هستن دلشون هزار راه میره.

وقتی نمی تونن تصمیم بگیرن به ندای دلشون گوش میدن.

وقتی غصه وناراحتی کسی رو می بینن دلشون براش می سوزه.

وقتی عاشق کسی میشن بهش دل میدن و وقتی بی وفایی می بینن دلشون میشکنه .

وقتی از چیزی می ترسن دلهره دارن و وقتی  ناامیدی میاد سراغشون دلسرد میشن .

وقتی همزبونی پیدا نمیکنن توی دلشون با خودشون حرف میزنن .

- البته اینا همه غیر از دل درد و دل پیچه و تمام دردهای فیزیکی مربوط به دله. 

طفلکی دل...    

مشاهده ادامه مطلب مفهوم و شکل های دل

ای کاش تمام اینها را می دانستی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی

مشاهده ادامه مطلب ای کاش تمام اینها را می دانستی

باران عشق یا اشک دل ؟!

انتظار لغت غریبی است

لغتی که روزها یا شایدم ماهها ست

که با آن خو گرفته ام

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنها ئیم برای تو ..نمی دانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو عشق مرا

میدانم روزی خواهی آمد می دانم

گریان نمی مانم خندانم

وجودم را سراسر از عشق تو است ای جان جانانم

................................................................................
...............اشک دل

می خواهم این بار از تو بگویم از تو بهترینم

دوست دارم من باشم و کاغذ و خودکار ی که فقط نام تورا بنویسد

من با تو خیلی حرف دارم به اندازه هزار سال...سالها یی که همه متعلق به توست

دلم را به یاد تو با دریا و آرزوهای زیبایی آمیخته ام

آرزوها یی که اول و آخر آن تو هستی میخواهم باز از تو بگویم

با تو که هستم حرفهایم جوان هستند و

نوشته هایم بوی عشق و صفا می دهد

دلم می خواهد زمان بایستد

تا بار دیگر در تو گم شوم

می دانم که یک روز دنیا تمام میشه

ولی عشق تو همچنان پابر جاست

با تو که هستم گویی تمام خوبیهای دنیا را به یکباره در کنار خود دارم

و اکنون در این ساعت که از تو می نویسم تا توان دارم در وصف تو هر چه بهتر و زیباتر بیان می کنم

فقط بگویم بی تو هیچم و با تو همه چیز

اگر بخوای من می مانم و اگر نمی خواهی می میرم

فقط تو با من بمان که بی تو سردم و با تو گرم

مهربونم !این فقط ذرهای از حرفهای دلم است که با تمام وجودم به تو تقدیم می کنم.

مشاهده ادامه مطلب باران عشق یا اشک دل ؟!

تفاوت "عشق" و "دوست داشتن"

 

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.
عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است. اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار است و سرشار از نجابت.
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد.
عشق در اغلب دلها، در شکلها و در رنگهای تقریبا مشابهی، متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش را دارد.
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان زندگی میکند و بر آشیانه بلندش، روز و روزگار را دستی نیست ... دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیباییهای روح که زیباییهای محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و "دیدار و پرهیز" زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست.
و آنگاه که عشق و دوست داشتن لازم و ملزوم یک پیوند ناگسستنی باشند
عشق همواره اهدا میشود؛ آزادانه، مشتقانه و بی چشمداشت، حتی اگر به چشم نیاید یا گرامی داشته نشود. با این استدلال که :
عشق نمی ورزیم که به ما عشق بورزند، آنگونه "عشق" می ورزیم که "دوست داشتن" را بمعنای واقعی تفسیر کرده باشیم ...

مشاهده ادامه مطلب تفاوت "عشق" و "دوست داشتن"

هوای کوچه غرق رد پایت ...

 من از آن ابتدای آشنایی
شدم جادوی موج چشم هایت
تو رفتی و گذشتی مثل باران
و من دستی تکان دادم برایت
تو یادت نیست آنجا اولش بود
همان جایی که با هم دست دادیم
همان لحظه سپردم هستیم را
به شهر بی قرار دست هایت
تو رفتی باز هم مثل همیشه
من و یاد تو با هم گریه کردیم
تو ناچاری برای رفتن و من
همیشه تشنه شهد صدایت
شب و مهتاب و اشک و یاس و گلدان
همه با هم سلامت می رسانند
هوای آسمان دیده ابری ست
هوای کوچه غرق رد پایت
اگر می ماندی و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت میشد
و فکرش را بکن چه لذتی داشت
شکفتن روی باغ شانه هایت
کتاب زندگی یک قصه دارد
و تو آن ماجرای بی نظیری
و حالا قصه من غصه تست
وشاید غصه من ماجرایت
سفر کردن به شهر دیدگانت
به جان شمعدانی کار من نیست
فقط لطفی کن و دل را بینداز
به رسم یادگاری زیر پایت
شبی پرسیدم از خود هستیم چیست
به جز اشک و نیاز و یاد و تقدیر
و حالا با صداقت می نویسم
همین هایی که من دارم فدایت
دعایت می کنم خوشبخت باشی
تو هم تنها برای خود دعا کن
الهی گل کند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعایت

(تقدیم به عشق)

ESFANDAR***d **

مشاهده ادامه مطلب هوای کوچه غرق رد پایت ...

تقدیم به تو

روز جهانی زن مبارک

مشاهده ادامه مطلب تقدیم به تو

عاشق

زیر لب با خویشتن می گفت معشوقی

ـ با غروری بس حقیر ـ :

من چه بی اندازه خوشبختم !

هر نگاهم آتشی در جان عاشق می فروزد

هستی اش را بی گمان برق دو چشمم می دهد بر باد.

ناز از من چون یکی

صدها نیاز از او

می شود ویرانه یکدم تا شوم آزاد

چون به دستم زخم آید می شود فریاد

چون به چنگال رقیب افتم شود فرهاد

چون رود آوازه اش در هر کجا دیوانه خوانندش

می شود رسوا و من شیرین بت مه روی

با آوازه ای نیکوی .

با چنین دلخسته عاشق نام من کنده ست بر کوه و درخت

بر صخره و بر سنگ .

می نگارد نقش ها از بهر چشمانم

می سراید شعرها از درد هجرانم

من چه پر آوازه ام اینک !

 

***

عاشق اما فارغ از افکار پوشالی

غرق در احساس هایی ناب

روح خود را لمس می کرد .

آب در عشق زلالش خویشتن را شستشو می کرد

وصله های جامه ی آلوده ی خود را رفو می کرد .

خاک با هرم نفس هایش

بذرها رابارور می کرد .

پیکر مجروح صحرا را نم عاشق ترین اشک زمینی

ـ مسیحا وار ـ تر می کرد .

در سکوت مهربانش قاصدک ها لانه می کردند

ابرها در آسمان چشم هایش خانه می کردند

برگ ها سمت لبانش تاب می خوردند

چشمه ها از جوشش خون در رگانش آب می خوردند .

من به چشم خویش دیدم

سارها در سایه سار شانه هایش زندگی کردند

                  عاشق شدند

                     دیوانگی کردند

بادها طعم لبانش را برای رودها سوغات می بردند

شاپرک ها اشک هایش را به جای شهد می خوردند .

شاعری در خلوت شب های زیبایش سفرکرده

غزل ها گفته با مهتاب بنشسته

شرابی خورده صدها جام بشکسته

به مستی خویش را آزاد کرده

گلی چیده لبی بوسیده دل را شاد کرده

دشت ها آیینه دار وسعت بی انتهای دست هایش

آبشاران وامدار آخرین آوازهای بی صدایش

قصه ها در حسرت افسانه های ناب چشمانش

لیک این دیوانه ی در بند بیکس مانده ی تنها

چه بی پروا چه بی زنجیر

چه آزادانه در باران سفر می کرد

بی خیال فکرهایی شوم

در سرش تنها هوای مهربانی بود

عشق بود

از تمام سروها آزادتر می رفت

بی باک تر می رفت .

خود شنیدم قطره ها در گوش هم گفتند با حسرت :

او چه غمگینانه خوشبخت است .

او چه دریا گونه

معصومانه خوشبخت است .  

(شعر از پریسا بیداروند)

مشاهده ادامه مطلب عاشق

مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

مشاهده ادامه مطلب مجنون

فاصله قلب ها

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: اینکه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام استاد چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است .

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

مشاهده ادامه مطلب فاصله قلب ها

زندگی

 

 

زندگی قانون نیست
زندگی قافیه باران است
من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند
تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی
و بلندای امیدت پاسداشتی مداوم برای زندگیست

 

 

 

 

مشاهده ادامه مطلب زندگی

سکوت بهتر است یا گفتن حقیقت؟!

سکوت، یعنی گفتن در نگفتن، یعنی مقابله با شهوت رام نشدنی حرف، یعنی تمرین
برگشتن به دوران جنینی و شنیدن انحصاری لالائی قلبِ مادر در تنهائی محض.
سکوت در مکالمه تلفنی، یعنی تردید یا مزاحمت، یا شرم.
هر سکوتی، سرشار از ناگفته ها نیست، بعضی وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته
هااست.
موسیقی، یعنی سکوت بعلاوه سکوت های شکسته شده ی موزون.
سکوتِ آرام کتابخانه، یعنی رعد و غرش نهفته ی تمامِ حرف های فشرده ی عالم،
در
پیش از این.
سکوتِ شاهد، یعنی شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطیلی وجدان.
سکوتِ محکوم بی گناه، یعنی بغض، آه، گریه درون.
سکوتِ مظلوم، یعنی نفرینی مطلق و ابدی.
بعضی سکوت را به رشوه ای کلان می خرند و با سودی سرشار، به اسم حق
السکوت، می فروشانند.
سکوتِ عاشق در جفای معشوق، یعنی پاس حرمتِ عشق.
سکوت، در خود گریه دارد ولی گریه، با خود سکوتی ندارد.
بعضی با سکوت آنقدر دشمنند که حتی در خواب هم آنرا با پریشان گوئی می
شکنند.
سکوتِ در بیمارستان، بهترین هدیه ی عیادت کنندگان است.
آدم، بسیاری حرف ها را که می شنود، آرزو می کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.
ایرانی ها، از قدیم معنی سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط
در استفاده گاه و بیگاه از این دو نعمت، به جای هم است.
آنان که حرمت سکوت را پاس می دارند، بیش از حرّافانِ حرفه ای، به بشر
امیدواری می دهند.
وقتی خدا بخواهد فساد کسی را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب می کند.
سکوتِ قاضی، رعب آورترین سکوتِ زمینی است، وقتی بدانی گناهکاری.
سکوتِ وداعِ واپسین دیدار دو دلدار، همیشه مرطوب است.
سکوتِ یک محکوم به مرگ، پر از پشیمانی لزج است.
خیالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولی شکستنی نیست.

اسپانیایی ها میگن : "عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است وگفتن تلخ ترین حقیقت در عشق معشوق را از گفتنش خوشحال میکند "ایتالیایی ها میگن: "عشق یعنی ترس از دست دادن تو ! گفتن حقیقت در عشق یعنی مورد اعتماد بودن"

مشاهده ادامه مطلب سکوت بهتر است یا گفتن حقیقت؟!

نامه بی جواب

مشاهده کامل ادامه شعر در ادامه مطلب

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی   

آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه مکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته

مشاهده ادامه مطلب نامه بی جواب

دل گرفته

یه غم بزرگی تو سینم احساس می کنم،انقدر بزرگ که مثل دیوونها بی دلیل گریه می کنم،عشق من  ای کاش بودی،حداقل تورو بغل می کردم،نیاز دارم آروم شم اما با هیچی آروم نمی شم دلم می خواد بمیرم،دلم می خواد نباشم خدایا،می ترسم ،از همه چی،وقتی رگ دستمو نگاه می کنم زندگیم مثل یه فیلم میاد جلو چشام

چرا ؟

چــ‍را؟

چــــــ‍را؟

از خواب که بیدار میشم تنم درد میکنه،احساس خستگی روحیم خیلی وقت روی جسمم تاثیر گذاشته،دلم می خواد داد بزنمو به همه بگم حالم بده،بگم کمکم کنید،خدایا،آخه کسی نمی تونه جز خودت،از سرزنش خستم از  روزگار از خانوادم از دعواهاشون از همه چی،از خودم  بیشتر از همه خستم !

دارم دیوونه می شم

خدایا می ترسم

کمکم کن

مشاهده ادامه مطلب دل گرفته

فرشته نجات

مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:

- اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی .

مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.

مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرش را  نگاه کرد اما کسی را ندید .

بهر حال نجات پیدا کرده بود .

به راهش ادامه داد .به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت :

- بایست

مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد .بازهم نجات پیدا کرده بود .

مرد پرسید تو کی هستی  و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .

مرد فکری کرد و گفت :

- ببینم اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدام گوری بودی ؟!??

مشاهده ادامه مطلب فرشته نجات

داستانی کوچک برای دلی بزرگ

در یک روز بزرگ مرد بزرگ روی پل بزرگی ایستاده بود و سینه به دیوار

بزرگ پل بزرگ داده بود . نگران ، نگران از تنهایی بزرگ ؛ صدایی کوچک ،

 سکوت بزرگ او را در هم شکست ؛ پسر کوچکی قناری کوچکی به او

 داد و پسر کوچک رفت و تنها گفت : آب و غذای قناری کوچک فراموش

نشود ، فصل آواز بزرگ قناری نزدیک است . مرد بزرگ چمدان بزرگش و

قفس کوچک قناری را بر داشت و دریک خیابان بزرک قدم گذاشت . در

کوچک خانۀ بزرگ خویش را باز کرد ؛ قفس کوچک را روی میز بزرگی

گذاشت ؛ مرد بزرگ رو به روی قناری کوچک نشست و از قناری کوچک

قطعه ای کوچک خواست ؛ آخر زندگی مرد بزرگ ناگهان کوچک شده بود

 ، رو به خاموشی بزرگی بود . قناری کوچک همچنان در سکوتی بزرگ و

 مرد در زمانی کوچک . مرد بزرگ به قناری کوچک گفت: از من گریستن

 بر نمی آید اما التماس کردن می دانم مرد بزرگ کوچک شد و التماس

 کرد ؛ التماسی بزرگ برای قطعه ای کوچک . قناری کوچک مثل عکس

 یک قناری مرده در قاب کوچک قفس بود ، با غمی بزرگ ... مرد بزرگ

 نعرۀ بزرگی کشید ( بخوان ، بخوان ! ای پرندۀ بی ترحم وگر نه تکه تکه

 ات می کنم ) و مرد بزرگ دست بزرگش را روی قلب کوچکش

 گذاشت . قلب کوچک مرد بزرگ در  زیر سکوت بزرگ قناری کوچک پیر

 شد . قلب کوچک مرد بزرگ در آستانۀ ایستادن بود قفس خالی ، قناری

 مرده و یک سرزمین پر از قناریهای کوچک با دردهای بزرگ و مردان بزرگ

 با قلبهای کوچک .    

                         

 

فصل خواندن قناریهاست  ...

 قناریهای کوچک آنچنان بزرگ

می خوانند که هیچ بوی تند

عطری آنطور در یک فضای

 کوچک نمی پیچد ...

مشاهده ادامه مطلب داستانی کوچک برای دلی بزرگ

عشق...

هنگامی که عشق شما را فرا خواند، در پی او بروید، گرچه راه سخت و پرنشی است. و چون بال هایش شما را در خود گیرد به وی سر فرود آورید. گر چه تیغی که در بال هایش نهان هست کالبد شما را مجروح کند و چون با شما سخن گوید به وی ایمان داشته باشید، گرچه نوایش آرزوها و اندیشه های شما را در هم می شکند همان گونه که باد شمال باغستان ها را ویران می کند.
زیرا هم چنان که عشق بر سرتان تاج می نهد همان گونه نیز شما را به چلیپا زند و همچنان که عشق برای پرورش شما هست همان گونه نیز برای برش شاخه های بیهوده شما نیز هست.
هنگامی که به بلندی های شما پرواز کند نازکترین شاخه های درخت زندگیتان را که در آفتاب لرزان است نوازش می دهد.
همین گونه به زمین فرود می آید و ریشه های شما را که در خاک پناه برده اند به لرزه در می آورد. مانند دسته خرمنی شما را گرد هم می آورد، آنگاه خرمن کوبی تان می کند تا برهنه شوید، غربالتان می کند تا از زندان پوست آزادتان کند، آسیا می کند تا به سفیدی برسید، خمیرتان می کند تا نرم شوید و سپس شما را با آتش مقدس خود می فرستد تا نان مقدسی شوید برای مهمانی مقدس خدا، همه این کارها را عشق با شما می کند تا راز دل خویش را بدانید و با چنین دانش اندکی از دل زندگی کنید.
ولی اگر در اثر ترس تنها جویای آرامش و آسایش عشقید، پس بهتر است که برهنگی خویش را بپوشانید و از میدان خرمن کوبی عشق گام بیرون نهید، به جهان بی موسمی بروید که بخندید ولی نه با همه خنده های خود و بگریید ولی نه با همه اشک های خود.
عشق چیزی جز خود نمی دهد و جیزی جز خود نمی گیرد.
عشق دربند چیزی نیست و دربند نمی افتد.
زیرا عشق خود را بسنده است.
آنگاه که عاشقید مگوئید که خداوند در دل من است، بلکه بگوئید من در دل خدا هستم. و گمان نکنید که می توانید گذر عشق را خود بر گزینید، زیرا عشق اگر شما را شایسته داند خود، گذر شما را تعیین می کند.
عشق آرزویی ندارد مگر آنکه خود را به انجام برساند.
ولی اگر عاشقید و ناچار آرزوهایی دارید بگذارید که آرزوهای شما چنین باشد:
که آب شوید و مانند جویباری باشید که آهنگ خود را به گوش شب می رساند.
که درد مهر فراوان را بدانید.
که از درک عشق خود مجروح شوید،
و شوق و شادی را در خونتان بریزید.
که هنگام سپیده دم با دلی پران بیدار شوید و برای روز دیگر از عشق خدا را سپاس بجا آورید،
که هنگام نیمه روز بیاسائید و در جذبه عشق فرو روید،
که شامگاهان با حق شناسی به خانه باز گردید،
و سپس با دعائی به معشوق در دل و آواز ستایشی بر لب به خواب روید.

 

نویسنده: جبرا خلیل جبرا

مشاهده ادامه مطلب عشق...