.:: Your Adversing Here ::.

آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی

آرامگاه حکیم ابوالقاسم حسن بن علی توسی معروف به فردوسی، بنایی است در توس در شمال مشهد که در سال ۱۳۱۳ هم‌زمان با آیین‌های هزاره فردوسی افتتاح شد. مجموعه فرهنگی باغ آرامگاه فردوسی در ۲۰ کیلومتری شمال شرقی شهر مشهد، در مسیری منشعب از راه عمومی مشهد به کلات نادری، نزدیک به شهر تاریخی طابران و بقعه تاریخی هارونیه قرار دارد. روستای پاژ زادگاه فردوسی که امروزه فاز نامیده می‌شود در ۲۸ کیلومتری شرق آرامگاه فردوسی قرار دارد.

در حال حاضر سازمان میراث فرهنگی و گردشگری طرح‌هایی برای گسترش و بهسازی آرامگاه حکیم در دست اقدام دارد که در همین زمینه زمین‌ها و ساختمان‌های اطراف آرامگاه به تملک این سازمان در می‌آیند و هرگونه ساخت و ساز تازه در حریم آرامگاه کلا ممنوع می‌باشد. با این حال متاسفانه وزارت نیرو در سال ۱۳۸۶ با نصب دکل‌های بزرگ انتقال نیروی برق دورنمای آرامگاه فردوسی را مخدوش کرده که موجب برانگیختن اعتراض عمومی گردید.

چنانکه مشهور است، پیکر فردوسی را به گورستان راه ندادند و ناچار او را در باغ خودش درون شهر طابران توس، نزدیک به دروازهٔ شرقی رزان به خاک سپردند. خاک‌ جای او زیارتگاه اهل دانش و معرفت بود و با آنکه بارها آن را با خاک یکسان کردند از نو ساخته می‌شد. خبری نه چندان موثق ساختن اولین بنا بر گور ابوالقاسم فردوسی را به سپهدار توس در زمان فردوسی، یعنی ارسلان جاذب سپهدار توس نسبت داده، که ذکر او در دیباچه شاهنامه آمده است. صد سال پس از مرگ فردوسی در ۵۱۰ نظامی عروضی گور شاعر حماسه سرای ایران در باغی متعلق به خود شاعر زیارت کرد، و ششصد سال بعد هنگامی که عبیدخان ازبک به تیشهٔ تعصب آن را ویران کرده بود قاضی نورالله شوشتری به شرف زیارت آن نایل آمد. بعدها در ۱۳۰۲ ه‍.ق که میرزا عبدالوهاب خان شیرازی نصیرالدوله (آصف‌الدوله) والی خراسان بود، به دستور آن مرد ادب‌دوست گورجای فردوسی به قرائن و آثار و علائمی، در باغی درون طوس تعیین گردید و بنایی آجری بر آن ساخته شد.

بعد از جنگ جهانی اول که شور و احساسات ملی در ایران بالا گرفته بود، در مجامع و مطبوعات قدرشناسی از فردوسی و لزوم بنای شایسته‌ای بر سر خاک او مطرح گردید. ملک‌الشعرا بهار که طوس را زیارت کرده و تنها سکویی بی سقف و دیوار به‌جای بنای آصف‌الدوله یافته بود، در ۱۲۹۹ در هفته‌نامهٔ نوبهار خود مقاله‌ای در لزوم بنای آرامگاه نوشت. پس از تأسیس انجمن آثار ملی در سال ۱۳۰۱، به همت محمدعلی فروغی رئیس انجمن کوشش‌هایی برای ساختمان آرامگاه آغاز شد. چون نیت این بود که آرامگاه شاعر بزرگ ملی به هزینهٔ مردم و نه از بودجهٔ دولت ساخته شود، در ۱۳۰۴ با نشر بیانیه‌ای از مردم خواستند که اعاناتی برای این منظور به حساب انجمن پرداخت نمایند.

در سال ۱۳۰۵ گروهی از طرف انجمن برای تعیین محل دقیق آرامگاه و تهیهٔ طرح آن از تهران به طوس رفتند. طرح بنای آرامگاه از میان طرح‌های پیشنهادی توسط آندره گدار و کریم طاهرزادهٔ بهزاد تهیه شد. ساختمان آرامگاه در مدت پنج سال به پایان رسید و در ۱۳۱۳ گشایش یافت. برای تأمین کسری هزینه ۱۶۰۰۰۰ برگ بلیت بخت‌آزمایی ده ریالی چاپ و از طریق شعبه‌های بانک ملی ایران توزیع شده بود

مشاهده ادامه مطلب آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی

نجوا

سکوت میکنم
زیرا نه نجوا و نه فریاد، هیچ یک کافی نیست
حتی سکوت نیز ناکافی است و دایره سخن ناتوان از سخن گفتن
افسون شده ام
من بهت زده پروردگارم هستم
که در صلاح او رخنه نمیتوان کرد
و در مطلق بودنش تردید جایی ندارد
او خود خالق واژه ها و مالک تمام هستی است

مشاهده ادامه مطلب نجوا

زندگی

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کریم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را ، دریابیم

زنده یاد سهراب سپهری

مشاهده ادامه مطلب زندگی

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود

خارها هم کمتر نبود از گل بسا گل تر بود

قرن ما شاعر اگر داشت

کبوتر با کبوتر،باز با باز نبود!

وای بر ما

وای بر ما

که تصور کردیم

عشق را باید کشت

در چنین قرنی که دانش حاکم است

عشق را از "صحنه"دور انداختن

دیوانگیست

درماندگیست

شرمندگیست

قرن

قرن آتش نیست!

قرن ،قرن یک هوای تازه است

فکرها را شست و شویی لازم است

گم شدیم در میان خویشتن

جست و جویی لازم است

نازنینا

از سفیدی تا سیاهی را

سفر باید کنیم

"الهه شرقی"

مشاهده ادامه مطلب قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود

یادمان باشد که ...

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود، خودش سایه ای ندارد.

یادمان باشد که : هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.

یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد، عفونت است.

یادمان باشد که : در حرکت همیشه افق های تازه هست.

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران تعریف کنم.

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند.

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند، یادمان باشد که که دلی نو بخریم.

یادمان باشد که : فرار؛ راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی.

یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند.

یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم.

یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند.

یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.

یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.

یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد، نه نگاه !

یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید.

یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند.

یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است.

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها.

یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست.

یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم.

یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود !

یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم.

یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند، هر کسی سهم خودش را می آفریند.

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، بدست آوردن هم دیگر آرزو نیست.

یادمان باشد که : پیش ترها چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند.

یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است، فردا نخواهد بود.

یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم.

یادمان باشد که : من از این به بعد هستم، نه تا به حال.

یادمان باشد که : هرگر به تمامی ناامید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.

یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد.

یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.

یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود.

یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک.

یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند.

یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: حمل باری که خودم هستم تا آخر راه.

یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است، انبار مهمات.

یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است، گاهی بر می گردد، گاهی نه.

یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.

یادمان باشد که : همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است.

یادمان باشد که : امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.

یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم، نه همراه.

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها.

یادمان باشد که : با یک ایمیل در مورد کسی قضاوت نکنیم! حتی اگر با اون ایمیل مخالف بودیم!

یادمان باشد که ... خاطرمان تنها نماند ...

مشاهده ادامه مطلب یادمان باشد که ...

من ، تو ، او

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم

تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی

او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

 

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم

تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود

او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

 

معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

 

من نوشته بودم علم بهتر است. مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید

تو نوشته بودی علم بهتر است. شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی

او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود. خودکارش روز قبل تمام شده بود

 

معلم آن روز او را تنبیه کرد

بقیه بچه ها به او خندیدند

آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد

هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد

خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته

شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم

گاهی به هم گره می خورند

گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

 

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد

تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید

او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

 

سال های آخر دبیرستان بود

باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

 

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم

تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد

او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت

 

روزنامه چاپ شده بود

هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

 

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم

تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی

او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

 

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است

تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به به کناری انداختی

او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!

 

چند سال گذشت

وقت گرفتن نتایج بود

 

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم

تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت

او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

 

وقت قضاوت بود

جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

 

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند

تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند

او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

 

زندگی ادامه دارد ...

هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

 

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!

تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!

او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

 

من ، تو ، او

هیچگاه در کنار هم نبودیم

هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

 

اما من و تو اگر به جای او بودیم

آخر داستان چگونه بود ؟؟؟

مشاهده ادامه مطلب من ، تو ، او

 

 

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد؛ خار خندید و به او گفت: سلام و جوابی نشنید.

خار رنجید ولی هیچ نگفت ؛ ساعتی چند گذشت, گل چه زیبا شده بود .

دست بی رحمی آمد نزدیک ؛ گل سراسیمه ز وحشت افسرد ؛ لیک آن خار در ان دست خزید و گل از مرگ رهید.....

صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به او گفت : سلام

مشاهده ادامه مطلب  

زمین این همه نامرد نداشت!

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت

مشاهده ادامه مطلب زمین این همه نامرد نداشت!

برج بلند

دارن‌ یه‌ بُرجی‌ می‌سازن‌ با ده‌ هزار تا پنجره‌

می‌گن‌ که‌ قدِ برجشون‌ از آسمون‌ بُلن‌تره‌

برای‌ ساختنش‌ چهار هزار درخت‌ُ سر زدن‌

پرنده‌های‌ بی‌درخت‌ از این‌ حوالی‌ پَرزدن‌

می‌گن‌ که‌ این‌ برج‌ِ بلند باعث‌ِ افتخار ماس‌

حیف‌ که‌ ترانه‌ی‌ غرور تو شهرِ قصه‌ بی‌صداس‌

باعث‌ِ افتخار تویی‌ دخترِ توی‌ کارخونه‌

که‌ چرخ‌ِ زنده‌موندن‌ُ دستای‌ تو می‌چرخونه‌

باعث‌ِ افتخار تویی‌ سپورِ پیرِ ژنده‌پوش‌

نه‌ این‌ ستون‌ِ سنگی‌ِ لال‌ِ بدون‌ِ چشم‌ُ گوش‌

 

ستون‌ِ آسمون‌ خراش‌ ! سایه‌ت‌ُ ننداز رو سَرَم‌

تو شب‌ِ بی‌ ستاره‌ هم‌ ، من‌ از تو آفتابی‌تَرَم‌

 

یه‌ روز میاد که‌ آدما تو رُ به‌ هم‌ نشون‌ بدَن‌

به‌ ارتفاعت‌ لقب‌ِ «پایه‌ی‌ آسمون‌« بدَن‌

اما خودت‌ خوب‌ می‌دونی‌ پایه‌ نداره‌ آسمون‌

اون‌ که‌ زمینی‌ نمی‌شه‌ با حرف‌ِ پوچ‌ِ این‌ُ اون‌

پَس‌ مث‌ِ طبل‌ صدا نکن‌ ! نگو بُلن‌ترین‌ منم‌ !

من‌ واسه‌ رسوا کردنت‌ مرثیه‌ خون‌ِ جنگلم‌

درختای‌ مُرده‌ هنوز ، خواب‌ِ پرنده‌ می‌بینن‌

پرنده‌های‌ بی‌ درخت‌ رو سیمای‌ برق‌ می‌شینن‌

به‌ قدُ قامتت‌ نناز ! آهای‌ ! بلندِ بی‌خبر !

همیشه‌ برق‌ِ افتخار ، سر می‌زنه‌ از یه‌ چَپَر

 

ستون‌ِ آسمون‌ خراش‌ ! سایه‌ت‌ُ ننداز رو سَرَم‌

تو شب‌ِ بی‌ ستاره‌ هم‌ ، من‌ از تو آفتابی‌تَرَم

مشاهده ادامه مطلب برج بلند

 

وقتی که گریه ام میگیره دلم میگه مبارکه
قدر اشکاتو بدون هنوز چشات بی کلکه
وقتی که گریه ام میگیره یه آسمون بارونی ام
اما به کی بگم خدا من تو دلم زندونی ام

سرمو بالا میگیرم کسی جوابم نمیده
خیلی شباس یه رهگذر به گریه هام نخندیده
چه روز وروزگاریه من و یه دنیا بی کسی
شدم یه مشت خاطره یه کوره دلواپسی
می خوام تلافی نکنن حرمت دل رو میشکنن
دارن به جرم سادگیم چوب حراجم میزنن
تو این ولایت غریب دل مرده ها عزیزترن
قحطی عشق عاشقاس قلب های سنگی می خرن
تو این ولایت غریب دل مرده ها عزیزترن
قحطی عشق عاشقاس قلب های سنگی می خرن

مشاهده ادامه مطلب  

آموخته ایم...!

آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، 

رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، 

می توان مقام خرید ولی احترام نه، 

می توان کتاب خرید ولی دانش نه، 

دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، 

می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور ازجدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

مشاهده ادامه مطلب آموخته ایم...!

یاد من باشد...

یاد من باشد فردا حتما
دو رکعت راز بگویم با او
و بخواهم از او که مرا در یابد
و دل از هر چه سیاهی است بشویم فردا
یاد من باشد فردا حتما
صبح بر نور سلامی بکنم
سیصد و شصت و چهار غفلت را ،من فراموش کنم
سینه خالی کنم از کینه این مردم خوب
و سلامی بدهم بر خورشید
یاد من باشد فردا دم صبح
خواب را ترک کنم زودتر برخیزم
چای را دم بکنم
و در ایوان حیاط سفره را پهن کنم
در جوار گل یاس
نان و چایی بخورم
برکت را بتکانم به حیاط یاکریمی بخورد
یاد من باشد فردا حتما
ناز گل را بکشم
حق به شب بو بدهم
و نخندم دیگر به ترک های دل هر گلدان
چوبدستی به تن خسته ی گل هدیه دهم
حوض راآب کنم و دعایی به تن خسته ی این باغ نجیب
یاد من باشد فردا
به دل کوزه ی آب، که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبت بزنم
تا اگر آب در آن سینه ی پاکش ریزند آبرویش نرود
رخ آیینه به آهی شویم
تا که من را بنشاند در خویش
من در آن آیینه خواهم ختدید
خاطر آیینه از اخم به تنگ آمده است
یاد من باشد از فردا صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا آب زمین
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت
خانه ی دل بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر تاری گرد کدورت از دل
مشت را باز کنم تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا
زندکی شیرین است زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت از سفر برگردد
بذر امید بکارم در دل
لحظه را در یابم
من با بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدی است
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست مرا که نباشد پس از آن فردایی
یاد من باشد
باز اگر فردا غفلت کردم
آخرین لحظه ی فردا شب ، باز
من به خود باز بگویم این را
یاد من باشد فرداحتما
دو رکعت راز بگویم با او
صبح بر نور سلامی بکنم
پرده از پنجره ها بردارم
آه ای غفلت هر روزه ی من
من به هر سال که بر من بگذشت
غرق اندیشه ی آن فردایی
که نخواهد آمد
می نشانم به جامه عمرم ،سیصد و شصت و پنج غفلت را

مشاهده ادامه مطلب یاد من باشد...

مینوت

مینوت ها را کنار هم گذاشتم.باید چکیده ای از آن ها در بیاورم.هوا سرد شده.
دانه های برف مثل پر ،درشت و سبک اند.پدرم میگفت:این برف ها بخار ندارند،
نرسیده به زمین ذوب می شوند؛بهتر! پیش نویس ها را روی میز گذاشتم.

زیر دوش تمام افکارم معطوف به آن ها بود.
مبادا نپسندد.میدانم جاهایی مبالغه کردم،در حقیقت نه،وقایع را آنگونه نگاشتم
که بر من گذشت.چه گوایی بزرگتر و مستدل تر از من.آب داغ، پوستم را میسوزاند،اما از
درون میلرزیدم.کاشی های حمام تاب میخوردند،شاید این تب هم بخاطر شتابی
است که دارم.
آیینه ی مکدر را هر چه با دست پاک میکنم،بخار بیشتری روی آن مینشیند.
گرمابه را کوره آدم سوزی کرده ام.چشم چشم را نمیبیند.
اگر الان بیرون بیام ،بی بی خواهد گفت: باز هم که گربه شور کردی.

چرا پاکنویس؟!!بند بند این نوشته هاست که گاه تنهایی،بی تو بودن و یاس
سینه کاغذ را شکافتند تا تو را تصویر کنند.
دمی در حظور بخاری که ساخته بودم شناور ماندم.حتی از کف بلند شدم
و در آسمان ابری خودم غوطه ور گشتم.سبک و سیال مثل دانه های برف،
با این تفاوت که من صعود میکردم.کاش این سقف نبود.

بخشی از وجودم جدا گشت.همان ذره ای که منتهای قدرتم در آن خلاصه
شده بود. بارانی شیری رنگ ام را به تن کردم.پیش نویس ها را داخل پوشه ای
گذاشتم.از این که تنها هستم، مکیف بودم.اگر بودند با استنطاق های بی بی
شروع میشد و با استنتاج پدر ختم. میخواستم این بار پسر بدی باشم،فقط
و فقط حرف دل ام را گوش کنم.باید میفهمید.
اولین گام ها را که زیر یورش برف و بوران برمیداشتم، به آدم برفی ها بیشتر
شبیه بودم،کم کم سرما زیر پوستم دوید ولی لجاجت ی وصف ناشدنی
مرا واداشت که تمام مسیر_شاید 10 کیلومتر_ را پیاده گز کنم.

مغزم مثل دیگ بخار سوت می کشید.دریغ از یک جمله ی مناسب برای
مطلع.جمله ها رژه میرفتند ولی گرفتن و حبس کردن شان در سینه تا
عرض و گفتار پس از این مدت سخت ترین کار بنظر می آمد.
با این وجود به طرز معجزه آسایی خودم را آماده بر آستان درب دیدم.
درب که سهل است،تا آن شب جسارت نزدیک شدن به آن محله را هم
نداشتم.
سر و صدایی از داخل میامد.گفتم:زنگ را میزنم،حتی اگر خودش هم بیاید
پوشه را میدهم و برمیگردم.

چند بار زنگ زدم،کسی جواب نداد،نمیدانم چه قدر انتظار کشیدم،هرچند
که انتظار تکه ای از وجود من بود.تکه ای که با آمدن تو آموختم.
گمان بردم که مرا دیده اند،نوشته ها را از جرز در به داخل فرستادم.
خیزی به عقب برداشتم و با تمام توان فریاد زدم: لا اقل بخوان،فکر کن
این هم یک قصه است.

برگشتم، با هر گام چندین متر میپیمودم.از درونم چیزی فریاد میزد که
به خانه نرسیده، زنگ خواهد زد.تند تر و تند تر میرفتم.
سراشیب ها ی مسیر ،دوران کودکی را پیش چشمانم متجلی میکرد
پا میزدم و هم پای کودکی هایم سُر میخوردم.

آخرین جمله ای که نوشته بودم هنوز در خاطرم موج میزند:
مرگ نظم پیوسته ای است دمیده بر کالبد های گسسته.
چون وصله ی پاره های ابر در زایش برف و باران.
پیوستن ابر به ابر، حادثه نیست،رجعت به اصل، اولین و آخرین چاره ی
ماغ های سرگردان است.

من به دعا معتقدم،به لطف الهی هم.این سال ها گوشه ی خلوت من
یا به دعا گذشت،یا به نگارش از نیمه گم شده ام.خیلی پنداشتند من دیوانه ام،
شما هم روی آن ها.

کاش در پایان چیزی از مرگ و نیستی نمی نوشتم.بهر حال باید میگفتم که تا ابد
قرار نیست اینجا بمانیم.
هر چند که محال بنظر میرسد،اما او هم قلبی دارد.
شاید در این مدت یکبار هم که شده به من فکر کرده است.

به خانه رسیده بودم، هنوز بی بی و پدر نیامده بودند.
بست نشستم کنار تلفن،شاید تفالی که نخستین روز برای نگارش مکنونات درونی ام
زده بودم کار خودش را کرده.نه مگر اینکه این ابیات عقده گشا ست.
برای اینکه وقت بگذرد ،نامه ی اول را که از بر بودم خواندم.


نشان یار سفر کرده از که پرسم باز که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت

رفتن ات را باور نمیکنم،مجنونی گشته ام بی لیلا.خاطرات با تو بودن را بی
تو مرور میکنم.گو اینکه آمده ای و من بی خبرم.می ترسم،در این خیال پردازی
خودم را گم کنم...

تلفن زنگ زد، او نیست،صدای خشن مردی است که مدام ابراز تاسف میکند.

بهت زده بر جای ماندم،تشویش ام بیهوده نبود.

حال خواهی آمد با جامه ای سیاه
بر تشییع کسی که زمستانی به دیدارت آمد
و تو نبودی

مشاهده ادامه مطلب مینوت

احمدک

معلم چو ناگه بیامد کلاس 
چو شهر فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته در مغزها
به لب نا رسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب
جوانی از او رخت بسته بود

سکوت کلاس غم آلوده را
صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست وبند دلش
از این بی خبر بانگ نا گه شکست

بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود
به جز آنچه دیروز از آدم شنفت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت
بنی آدم اعضای یکدیگرند
وجودش به یکباره فریاد زد
که در آفرینش ز یک گوهرند

در اقلیم ما رنج بر مردمان
زبان دلش گفت بی اختیار
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوهارا نماند قرار

تو کز ، تو کز .... وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
نگاهی به سنگینی از روی شرم
به پائین بیافکند و خاموش شد

چرا احمد کودن بی شعور
نخواندی درس آسان بیان
معلم بگفت به لحن گران
مگر چیست فرق تو با دیگران

عرق از جبین احمدک پاک کرد
خدایا چه می گوید آموزگار
نمی داند آیا که در این دیار
بود فرق بین دار و ندار

که آنان به دامان مادر خوشند
و من بی وجودش نهم سر به خاک
به ایشان به جز مهر و لطف و خوشی
به من زندگانی زده سر ز چاک

به مال پدر تکیه دارند و بس
ولی من نشینم به اجبار و ترس
کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین ، دست و بالم پر از پینه اس

معلم چو کوهی ز جا کنده شد
که این موج خشم پر از کینه است
به من چه که مادر ز کف داده ای
به من چه که دستت پر از پینه است

رود یک نفر سوی ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد
نمایم پر از پینه پاهای او
ز چوبی که بهر کتک آورد

ز چشمان احمد فرو ریخت اشک
ولی اشک خود از معلم نهفت
ز چشمان او کور سویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت

ببین ، یادم آمد کمی صبر کن
تامل خدا را تامل دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

 

 شعر ازاستاد یوسفی نسب

مشاهده ادامه مطلب احمدک

رسم زندگی چیست؟!

رسم زندگی این است که اگر رفتیم برگردیم
رسم زندگی است است که اگر خواستیم ،بخواهانیم
رسم زندگی این است که اگر خواستند ،بخواهیم
این است که اگر دیدیم، ببینانیم
این است که اگر گفتیم، عمل کنیم
رسم زندگی فراموش نکردن گذشته هاست
رسم زندگی نوازش شکسته هاست
رسم زندگی این نیست که هر کس از راه میرسد را پاسخ دهیم ، انقدر دل شکستیم که دیگر برای پیدا کردن یارمان میزانی نداریم
نمیدانیم چه میخواهیم نمیدانیم اصلا چه باید بخواهیم
این رسم زندگی نیست
ما به رسم زندگی عمل نمیکنیم
عملی که میکنیم نمیدانیم درست است یا غلط
آدمی را آدمیت لازم است را میدانیم ، اما نمیدانیم که کیستیم و کسیت که ما را بخواهد

مشاهده ادامه مطلب رسم زندگی چیست؟!

نسیمی از دیار آشتی

باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟
من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را
آنگاه می گویم که بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است
در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه مردم شبی صدبار مردم
شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیری من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت
در راه باریکی که از آن می گذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد میکرد
ایمان به انسان شب چراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود
تنها سلاح من در این میدان سخن بود
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت
برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت
شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان باز گفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود
در خارزار دشمنی ها
شاید که طوفان گران بایست می بود
تا برکند بنیان این اهریمنیها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند
دیر است دیراست تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است
نوح دگر میباید و طوفان دیگر
دنیایی دیگر ساخت باید
وزنو در آن انسان دیگر
اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد
در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد

"فریدون مشیری"

مشاهده ادامه مطلب نسیمی از دیار آشتی

بوی عیدی …

بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم
———————
شهیار قنبری لندن 1976 ،1355
آهنگساز : اسفندیار منفردزاده
خواننده : فرهاد

مشاهده ادامه مطلب بوی عیدی …

نرم نرمک می رسد اینک بهار

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

 

"فریدون مشیری"

 

 

مشاهده ادامه مطلب نرم نرمک می رسد اینک بهار

خداوندا...

خداوندا دستانم خالی و دلم غرق در آرزوست
یا با قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان
یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن

مشاهده ادامه مطلب خداوندا...

۱۰ سوالی که خدا از تو سوال نمی‌پرسد!!

1- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود

بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟

2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی

بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود

بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟

4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می‌کردی

بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟

5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی

بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟

6-خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود

بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟

7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود

بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟

8-خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می‌شدی

بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

9-خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی

بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

10- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی

بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می‌کردی؟

مشاهده ادامه مطلب ۱۰ سوالی که خدا از تو سوال نمی‌پرسد!!

عاشق

زیر لب با خویشتن می گفت معشوقی

ـ با غروری بس حقیر ـ :

من چه بی اندازه خوشبختم !

هر نگاهم آتشی در جان عاشق می فروزد

هستی اش را بی گمان برق دو چشمم می دهد بر باد.

ناز از من چون یکی

صدها نیاز از او

می شود ویرانه یکدم تا شوم آزاد

چون به دستم زخم آید می شود فریاد

چون به چنگال رقیب افتم شود فرهاد

چون رود آوازه اش در هر کجا دیوانه خوانندش

می شود رسوا و من شیرین بت مه روی

با آوازه ای نیکوی .

با چنین دلخسته عاشق نام من کنده ست بر کوه و درخت

بر صخره و بر سنگ .

می نگارد نقش ها از بهر چشمانم

می سراید شعرها از درد هجرانم

من چه پر آوازه ام اینک !

 

***

عاشق اما فارغ از افکار پوشالی

غرق در احساس هایی ناب

روح خود را لمس می کرد .

آب در عشق زلالش خویشتن را شستشو می کرد

وصله های جامه ی آلوده ی خود را رفو می کرد .

خاک با هرم نفس هایش

بذرها رابارور می کرد .

پیکر مجروح صحرا را نم عاشق ترین اشک زمینی

ـ مسیحا وار ـ تر می کرد .

در سکوت مهربانش قاصدک ها لانه می کردند

ابرها در آسمان چشم هایش خانه می کردند

برگ ها سمت لبانش تاب می خوردند

چشمه ها از جوشش خون در رگانش آب می خوردند .

من به چشم خویش دیدم

سارها در سایه سار شانه هایش زندگی کردند

                  عاشق شدند

                     دیوانگی کردند

بادها طعم لبانش را برای رودها سوغات می بردند

شاپرک ها اشک هایش را به جای شهد می خوردند .

شاعری در خلوت شب های زیبایش سفرکرده

غزل ها گفته با مهتاب بنشسته

شرابی خورده صدها جام بشکسته

به مستی خویش را آزاد کرده

گلی چیده لبی بوسیده دل را شاد کرده

دشت ها آیینه دار وسعت بی انتهای دست هایش

آبشاران وامدار آخرین آوازهای بی صدایش

قصه ها در حسرت افسانه های ناب چشمانش

لیک این دیوانه ی در بند بیکس مانده ی تنها

چه بی پروا چه بی زنجیر

چه آزادانه در باران سفر می کرد

بی خیال فکرهایی شوم

در سرش تنها هوای مهربانی بود

عشق بود

از تمام سروها آزادتر می رفت

بی باک تر می رفت .

خود شنیدم قطره ها در گوش هم گفتند با حسرت :

او چه غمگینانه خوشبخت است .

او چه دریا گونه

معصومانه خوشبخت است .  

(شعر از پریسا بیداروند)

مشاهده ادامه مطلب عاشق

زندگی را نخواهیم فهمید اگر...

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

 زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

 زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم .فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آن ها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است .یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیش تر آشنا می‌شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم.

مشاهده ادامه مطلب زندگی را نخواهیم فهمید اگر...

مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

مشاهده ادامه مطلب مجنون

زندگی

 

 

زندگی قانون نیست
زندگی قافیه باران است
من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند
تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی
و بلندای امیدت پاسداشتی مداوم برای زندگیست

 

 

 

 

مشاهده ادامه مطلب زندگی

چطور بهتر زندگی کنم؟

پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟
با کمی مکث جواب داد:
گذشته‌ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر
با اعتماد زمان حالت را بگذران
و بدون ترس برای آینده آماده شو
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه‌ای بیانداز
شک‌هایت را باور نکن
و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است، در صورتی‌که بدانی چطور زندگی کنی
پرسیدم آخر ...
و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود، ادامه داد:
مهم این نیست که قشنگ باشی،
قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
کوچک باش و عاشق ...
که عشق، خود میداند آیین بزرگ کردنت را
بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه‌ی خاص تو با کسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه‌ی پایان رسیدن
داشتم به سخنانش فکر می‌کردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد:
هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می‌شود و برای زندگی کردن
و امرار معاش در صحرا می‌چرد
آهو می‌داند که باید از شیر سریع‌تر بدود، در غیر این‌صورت طعمه شیر خواهد شد
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می‌گردد و می‌داند که
باید از آهو سریع‌تر بدود تا گرسنه نماند
مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو
مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت،
با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی
به‌ خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی می‌خواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ...
که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد:
زلال باش ...،‌
زلال باش ...،
فرقی نمی‌کند که گودال کوچک آبی باشی، یا دریای بیکران
فقط، اگر حقیقتا
زلال باشی، آسمان در توست
و تو جاری هستی تا زندگی جاری باشد ...

مشاهده ادامه مطلب چطور بهتر زندگی کنم؟

لطف حق

پرده شک را  بر انداز از میان

                   تا ببینی سود کردی یا زیان

ما گرفتیم آنچه را انداختی

                   دست حق را دیدی و نشناختی

نیست بازی کار حق ؛ خود را مباز

                   آنچه بردیم از تو ؛ باز آریم باز

ما به دریا حکم طوفان می دهیم

                   ما به سیل و موج فرمان می دهیم

نسبت نسیان به ذات حق مده

                   بار کفر است این ؛ به دوش خود منه

به که بر گردی ؛ به ما بسپاری اش

                  کی تو از ما دوست تر می داری اش ؟

نقش هستی ؛ نقشی از ایوان ماست

                   خاک و باد و آب؛ سرگردان ماست

قطره ای کز جویباری می رود

                   از پی انجام کاری می رود

ما بسی گم گشته باز آورده ایم

                   ما بسی بی توشه را پروده ایم

میهمان ماست، هر کس بینواست

                   آشنا با ماست، چون بی آشناست

ما بخوانیم ، ار چه ما را رد کنند

                   عیب پوشی ها کنیم ار بد کنند

سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت

                   زآتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت

تیرگی ها را نمودم روشنی

                   ترس ها را جمله کردم ایمنی

ایمنی دیدند و نا ایمن شدند

                   دوستی کردم، مرا دشمن شدند

کارها کردند، اما پست و زشت

                   ساختند آیینه ها، اما زخشت

تا که خود بشناختند از راه، چاه

                   چاه ها کندند مردم را به راه

روشنی ها خواستند، اما زدود

                   قصرها افراشتند، اما به رود

قصه ها گفتند ، بی اصل و اساس

                   دزدها بگماشتند از بهر پاس

دیوها کردند دربان و وکیل

                   در چه محضر ! محضر حی جلیل

سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک

                   در چه معبد! معبد یزدان پاک

ما که دشمن را چنین می پروریم

                   دوستان را از نظر چون می بریم؟

شعر پروین به صورت کامل در ادامه مطلب

 

مشاهده ادامه مطلب لطف حق

زندگینامه رودکی

زندگینامه

رودکی، ‌ابوعبدالله جعفر فرزند محمد فرزند حکیم فرزند عبدالرحمان فرزند آدم.
از کودکی و چگونگی تحصیل او آگاهی چندانی به دست نیست. در 8 سالگی قرآن آموخت و آن را از بر کرد و از همان هنگام به شاعری پرداخت.
َ
برخی می گویند در مدرسه های سمرقند درس خوانده است. آنچه آشکار است، وی شاعری دانش آموخته بود و تسلط او بر واژگان فارسی چندان است که هر فرهنگ نامه ای از شعر او گواه می آورد.

رودکی از روزگار جوانی آوازی خوش داشت، در موسیقی و نوازندگی چیره دست و پر آوازه بود. وی نزد ابوالعنک بختیاری موسیقی آموخت و همواره مورد ستایش او بود، آن چنان که استاد در روزگار کهنسالی چنگ خود را به رودکی بخشید. رودکی در همان دوره شعر نیز می سرود. شعر و موسیقی در سده های چهارم و پنجم همچون روزگار پیش از اسلام به هم پیوسته بودند و شعر به همراه موسیقی خوانده می شد. شاعران بزرگ آنانی بودند که موسیقی نیز می دانستند.

از هم عصران رودکی ،منجیک ترمذی (نیمه دوم سده چهارم) و پس از او فرخی (429 ق) استاد موسیقی زمانه خویش بودند. شاعران، معمولاً
قصیده هایشان را با ساز و در یکی از پرده های موسیقی می خواندند. هرکس که صدایی خوش نداشت یا موسیقی نمی دانست، از راوی می خواست تا شعرش را در حضور ممدوح بخواند. رودکی، شعرش را با ساز می خواند .

رفته رفته آوازه رودکی به دربار
سامانیانرسید و نصربن احمد سامانی (301 ـ 331 ق) او را به دربارفرا خواند. برخی بر این گمانند که او پیش از نصربن احمد به دربار سامانیان رفته بود، در آنجا بزرگترین شاعر دربار سامانی شد. در آن روزگار در محیط ادبی، علمی، اقتصادی و اجتماعی فرارود، آن چنان تحولی شگرف روی داده بود که دانش پژوهان، آن دوره را دوران نوزایی (رسانس) ایرانی می نامند.

بر بستر چنین زمینه مناسب اقتصادی، اجتماعی و برپایه دانش دوستی برخی از پادشاهان سامانی، همچنین با تلاش و خردمندی وزیرانی دانشمند و کاردان چون ابوالفضل بلعمی (330 ق) و ابوعلی محمد جیهانی (333 ق)، بخارا به صورت مرکز بزرگ علمی، ادبی و فرهنگی درآمد.

مشاهده ادامه مطلب زندگینامه رودکی

عرفان و تصوف

یکى از علومى که در دامن فرهنگ اسلامى زاده شد و رشد یافت و تکامل پیدا کرد علم عرفان است.  درباره عرفان از دو جنبه مى توان بحث و تحقیق کرد: یکى از جنبه اجتماعى، و دیگر از جنبه فرهنگى.  عرفا با سایر طبقات فرهنگى اسلامى از قبیل مفسرین، محدثین، فقهاء، متکلمین، فلاسفه، ادبا، شعرا، یک تفاوت مهم دارند و آن اینکه علاوه بر اینکه یک طبقه فرهنگى هستند و علمى به نام عرفان به وجود آوردند و دانشمندان بزرگى در میان آنها ظهور کردند و کتب مهمى تالیف کردند، یک فرقه اجتماعى در جهان اسلام به وجود آوردند با مختصاتى مخصوص به خود، برخلاف سایر طبقات فرهنگى از قبیل فقهاء و حکماء و غیرهم که صرفا طبقه فرهنگى هستند و یک فرقه مجزا از دیگران به شمار نمیروند. اهل عرفان هرگاه با عنوان فرهنگى یاد شوند با عنوان « عرفا » و هرگاه با عنوان اجتماعى شان یاد شوند غالبا با عنوان « متصوفه » یاد میشوند. عرفا و متصوفه هر چند یک انشعاب مذهبى در اسلام تلقى نمیشوند و خود نیز مدعى چنین انشعابى نیستند و در همه فرق و مذاهب اسلامى حضور دارند، در عین حال یک گروه وابسته و به هم پیوسته اجتماعى هستند. یک سلسله افکار و اندیشه ها و حتى آداب مخصوص در معاشرتها و لباس پوشیدنها و احیانا آرایش سر و صورت و سکونت در خانقاهها و غیره، به آنها به عنوان یک فرقه مخصوص مذهبى و اجتماعى رنگ مخصوص داده و میدهد. و البته همواره - خصوصا در میان شیعه - عرفائى بوده و هستند که هیچ امتیاز ظاهرى با دیگران ندارند و در عین حال عمیقا اهل سیر و سلوک عرفانى می باشند. و در حقیقت عرفاى حقیقى این طبقه اند، نه گروههایى که صدها آداب از خود اختراع کرده و بدعت ها ایجاد کرده اند. ما در این درسها که درباره کلیات علوم اسلامى بحث مى کنیم، به جنبه اجتماعى و فرقهاى، و درحقیقت به جنبه « تصوف » عرفان کارى نداریم، فقط از جنبه فرهنگى وارد بحث مى شویم، یعنى به عرفان به عنوان یک علم و یک شاخه از شاخه هاى فرهنگ اسلامى نظر داریم نه به عنوان یک روش و طریقه که فرقهاى اجتماعى پیرو آن هستند. اگر بخواهیم از جنبه اجتماعى وارد بحث شویم ناچار باید این فرقه را از نظر علل و منشا و از نظر نقش مثبتیا منفى، مفید یا مضرى که در جامعه اسلامى داشته است، فعل و انفعال هائى که میان این فرقه و سایر فرق اسلامى رخ داده است، رنگى که به معارف اسلامى داده است، تاثیرى که در نشر اسلام در جهان داشته است مورد بحث قرار دهیم. ما فعلا به این مطالب کارى نداریم. بحث ما فقط درباره عرفان به عنوان یک علم و یک بخش فرهنگى است. عرفان به عنوان یک دستگاه علمى و فرهنگى داراى دو بخش است: بخش عملى و بخش نظرى. بخش عملى عبارت است از آن قسمت که روابط و وظایف انسان با خودش و با جهان و با خدا بیان مى کند و توضیح مىدهد. عرفان در این بخش مانند اخلاق است، یعنى یک « علم » عملى است با تفاوتى که بعدا بیان مىشود. این بخش از عرفان علم « سیر و سلوک » نامیده مى شود. در این بخش از عرفان توضیح داده مى شود که « سالک » براى اینکه به قله منیع انسانیت، یعنى « توحید » برسد از کجا باید آغاز کند و چه منازل و مراحلى را باید به ترتیب طى کند و در منازل بین راه چه احوالى براى او رخ مىدهد و چه وارداتى بر او وارد مىشود. و البته همه این منازل و مراحل باید با اشراف و مراقبت یک انسان کامل و پخته که قبلا این راه را طى کرده و از رسم و راه منزلها آگاه است صورت گیرد و اگر همت انسان کاملى بدرقه راه نباشد خطر گمراهى است. عرفان از انسان کاملى که ضرورتا باید همراه « نوسفران » باشد گاهى به « طایر قدسى » و گاهى به « خضر » تعبیر مى کنند: همتم بدرقه راه کن اى « طایر قدس » که دراز است ره مقصد و من « نوسفرم » ترک این مرحله بى همرهى خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهى؛البته توحید که از نظر عارف، قله منیع انسانیت به شمار مى رود و آخرین مقصد سیر و سلوک عارف است، با توحید مردم عامى، و حتى با توحید فیلسوف، یعنى اینکه واجب الوجود یکى است نه بیشتر، از زمین تا آسمان متفاوت است. توحید عارف، یعنى موجود حقیقى منحصر به خدا است، جز خدا هر چه هست « نمود »است نه « بود ». توحید عارف یعنى « جز خدا هیچ نیست » توحید عارف، یعنى طى طریق کردن و رسیدن به مرحله جز خدا هیچ ندیدن. این مرحله از توحید را مخالفان عرفا تایید نمى کنند و احیانا آن را کفر و الحاد مى خوانند ولى عرفا معتقدند که توحید حقیقى همین است و سایر مراتب توحید خالى از شرک نیست. ازنظر عرفا رسیدن به این مرحله کار عقل و اندیشه نیست، کار دل و مجاهده و سیر و سلوک و تصفیه و تهذیب نفس است.   

مشاهده ادامه مطلب عرفان و تصوف

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

مشاهده ادامه مطلب شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

ای وای مادرم

١

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول می خورد

هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم.

٢

هر روز میگذشت از این زیر پله ها

آهسته تا به هم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هرجا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

شعر استاد شهریار به صورت کامل در ادامه مطلب

مشاهده ادامه مطلب ای وای مادرم

قصه شیرین

مهرورزان زمین های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که «تو» یی

برنیاید دگر آواز از «من»!

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هرچه میل دل دوست

بپذیریم به جان؛

هرچه جر میل دل او؛

بسپاریم به باد!

آه!

باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد:

بیستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک،

خنده می زد «شیرین»؛

تیشه می زد «فرهاد»!

نتوان گفت به جانبازی «فرهاد»: افسوس!

نتوان کرد ز بی دردی «شیرین» فریاد.

کار «شیرین» به جهان شور برانگیختن است!

عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد بر آوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه درآویختن است.

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین،

بی نهایت زیباست:

آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست:

جان، چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابت بودت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی!

سینه بی عشق مباد!

 

شاعر: فریدون مشیری از دفتر لحظه ها و احساس

مشاهده ادامه مطلب قصه شیرین

یا حبیب الباکین

یک

یادم آمد شب بی چتر وکلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم چه هوایی است خدایی من و آغوش رهائی سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی ، دلم آرام شد آنگونه که هر قطرهء باران غزلی بود نوازش گر احساس که می گفت فلانی! چه بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن وبیا! پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر منِ بی تاب تر از مرغ مهاجر به کجا می روم اقلیم به اقلیم خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه  مرا تیشهء فرهاد صدا زد :نفسی صبر کن ای مرد مسافر قسمت می دهم ای دوست سلام من دلخستهء مجنون شده را نیز به شیرین غزلهای خداوند به معشوق دوعالم برسان. باز دلم شور زد آخر به کجا می روی ای دل که چنین مست ورها می روی ای دل مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل نکند باز به آن وادی...مشغول همین فکر وخیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم که مشام دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خداییست.

دو

چشم وا کردم وخود را وسط صحن وسرا ، عرش خدا، کرب وبلا ، مست و رها در دل آیینه جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه یله دیدم من سر تا به قدم محو حرم بال ملک دور و برم یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم به خدا رفت قرارم نه به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم سپس آهسته نشستم،و نوشتم (فقط ای اشک امانم بده تا سجدهء شکری بگذارم )که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدستهء باران واذان آمدو یک گوشه از آن پردهء در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زدو چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشهء معشوق خدایا تو بگو این منم آیا که سراپا شده ام محو تمنا و نماشا فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش غم وغصه فراموش در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم.

 سه

...

شاعر: حمیدرضا برقعی

مشاهده ادامه مطلب یا حبیب الباکین

و این بحر طویل است...

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...

شاعر: حمیدرضا برقعی

مشاهده ادامه مطلب و این بحر طویل است...

آیا تو خوشبختی؟

آیا سقفی بالای سرت هست؟
 نانی برای خوردن
  لباسی برای پوشیدن
و ساعتی برای خوابیدن داری؟ آری
  نامی برای خوانده شدن
    کتابی برای آموختن
و دانشی برای یاد دادن داری؟ آری
   بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن.
    سقفی برای شاد کردن یک کودک
دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ آری
  لحظه‌ای برای حس کردن
   قلبی برای دوست داشتن
و خدایی برای پرستیدن داری؟ آری
  پس خوشبختی
   بسیار خوشبخت.

 

مشاهده ادامه مطلب آیا تو خوشبختی؟

دل...

دل من محکمه ایست که به من می گوید همه را دوست بدار  به همه خوبی کن

و اگر بد دیدی دل به دریای محبت بزن و بخشش کن

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

(  دکتر علی شریعتی)

مشاهده ادامه مطلب دل...

خداوند...

    ای بــرادر! خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
                 اما بقدر فهم تو کوچک می شود
                   و بقدر نیاز تو فرود می آید
                   و بقدر آرزوی تو گسترده می شود
                   و بقدر ایمان تو کارگشا می شود
                   و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می شود
                  و به قدر دل امیدواران گرم می شود

     یتیمان را پدر می شود و مادر
      بی برادران را برادر می شود
       بی همسرماندگان را همسر می شود
        ناامیدان را امید می شود
         گمگشتگان را راه می شود
          در تاریکی ماندگان را نور می شود
           رزمندگان را شمشیر می شود
            پیران را عصا می شود
             و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
                             به شرط اعتقاد
                           به شرط پاکی دل
                        به شرط طهارت روح
        به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
       و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
       و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
       و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردی
هــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
   با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
    و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
     و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
      و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید
   که در خدایی خدا یافت نمی شود؟
      که به شیطان پناه می برید؟
   که در عشق یافت نمی شود
      که به نفرت پناه می برید؟
   که در سلامت یافت نمی شود
      که به خلاف پناه می برید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
   که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!

از سخنان ملاصدرای شیرازی

مشاهده ادامه مطلب خداوند...