.:: Your Adversing Here ::.

خاطرات دخترک جایی آن دورتر

پنج سال پیش ، دختری بودم که او در کنارش نشسته بود. هر کاری که من می کردم به  رویش می نگریستم که می خندد یا رنجیده؛هر اقدامی که می کردم فکر می کردم او درجواب من چه می کند.

زمان گذشت و زمانه تغییر کرد و به این فکر افتادم که باید ارزش وجودش و وجودش را در زندگیم ثابت کنم،اما نشد.  دیگر شاید روز به روز می گذشت و من حتی دیگر حتی نیم نگاهی به چهره اش نمی کردم تا ببینم از کارهایم چه احساسی دارد. دیگر به این فکر نمی کردم که او کی به من لبخند می زند و یاکی چهره در هم می کشد.

در این اثنا عاشق شدم، با عشقم قدم در راه هم قدمی گذاشتیماما طولی نکشیدکه  از عشقم دور شدم و در این دوری عشقم عوض شد تا جایی که ترسیدم خیلی. بعد از خودم پرسیدم من درست می گویم یا عشق دور افتاده ام. چرا  یافتن جواب تا به این حدسخت شده است .انگار چیزی کم بود در زندگیم که این قدر ضعیف شده بودم .

روز ها را مرور کردم بارها و بارها وناگهان دریافتم که او دیگر مدتی است در کنارم نیست به من نمی خندد، حتی اخم هم نمی کند.از کی رفته بود؟ مدتی قبل را به یاد می آورم که خیلی دورتر از من ایستاده بود و با تیز بینی از پشت عینکش مرا نگاه می کرد، هر چه می کردم یادداشت بر می داشت و فقط همین. آن زمان هم مثل قدیم ها در کنارم نبود پس از کی رفته بود و چرا رفته بود؟

باز فکر کردم، روزهای زندگی را بارها مرورکردم تا عاقبت فهمیدم. او از زمانی در کنارم نیست و به من لبخند نمی زند که من باور کردم:

 خداوند جایی آن دورتر است

مشاهده ادامه مطلب خاطرات دخترک جایی آن دورتر