.:: Your Adversing Here ::.

خدا ...

در تعطیلات کریسمس در یک بعد از ظهر سرد زمستانی پسر شش هفت ساله ای جلو ویترین مغازه ای ایستاده بود.او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بود.زن جوانی از آنجا می گذشت.همین که چشمش به پسرک افتاد آرزو و اشتیاق را در چشم های آبی او خواند.دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.

آن ها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت:حالا بهخانه برگرد امیدوارم تعطیلات شادی داشته باشی.

پسرک سرش را بالا گرفت نگاهی به زن کرد گفت:شما خدا هستید؟ زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم.من فقط یکی از بندگان او هستم. 

مشاهده ادامه مطلب خدا ...