.:: Your Adversing Here ::.

عاشق

زیر لب با خویشتن می گفت معشوقی

ـ با غروری بس حقیر ـ :

من چه بی اندازه خوشبختم !

هر نگاهم آتشی در جان عاشق می فروزد

هستی اش را بی گمان برق دو چشمم می دهد بر باد.

ناز از من چون یکی

صدها نیاز از او

می شود ویرانه یکدم تا شوم آزاد

چون به دستم زخم آید می شود فریاد

چون به چنگال رقیب افتم شود فرهاد

چون رود آوازه اش در هر کجا دیوانه خوانندش

می شود رسوا و من شیرین بت مه روی

با آوازه ای نیکوی .

با چنین دلخسته عاشق نام من کنده ست بر کوه و درخت

بر صخره و بر سنگ .

می نگارد نقش ها از بهر چشمانم

می سراید شعرها از درد هجرانم

من چه پر آوازه ام اینک !

 

***

عاشق اما فارغ از افکار پوشالی

غرق در احساس هایی ناب

روح خود را لمس می کرد .

آب در عشق زلالش خویشتن را شستشو می کرد

وصله های جامه ی آلوده ی خود را رفو می کرد .

خاک با هرم نفس هایش

بذرها رابارور می کرد .

پیکر مجروح صحرا را نم عاشق ترین اشک زمینی

ـ مسیحا وار ـ تر می کرد .

در سکوت مهربانش قاصدک ها لانه می کردند

ابرها در آسمان چشم هایش خانه می کردند

برگ ها سمت لبانش تاب می خوردند

چشمه ها از جوشش خون در رگانش آب می خوردند .

من به چشم خویش دیدم

سارها در سایه سار شانه هایش زندگی کردند

                  عاشق شدند

                     دیوانگی کردند

بادها طعم لبانش را برای رودها سوغات می بردند

شاپرک ها اشک هایش را به جای شهد می خوردند .

شاعری در خلوت شب های زیبایش سفرکرده

غزل ها گفته با مهتاب بنشسته

شرابی خورده صدها جام بشکسته

به مستی خویش را آزاد کرده

گلی چیده لبی بوسیده دل را شاد کرده

دشت ها آیینه دار وسعت بی انتهای دست هایش

آبشاران وامدار آخرین آوازهای بی صدایش

قصه ها در حسرت افسانه های ناب چشمانش

لیک این دیوانه ی در بند بیکس مانده ی تنها

چه بی پروا چه بی زنجیر

چه آزادانه در باران سفر می کرد

بی خیال فکرهایی شوم

در سرش تنها هوای مهربانی بود

عشق بود

از تمام سروها آزادتر می رفت

بی باک تر می رفت .

خود شنیدم قطره ها در گوش هم گفتند با حسرت :

او چه غمگینانه خوشبخت است .

او چه دریا گونه

معصومانه خوشبخت است .  

(شعر از پریسا بیداروند)

مشاهده ادامه مطلب عاشق